این مطلب ۱۰۰ بار خوانده شده

جانبازی که به شهید زنده معروف است

در دل شهر مردانی زندگی می کنند که در گمنامی به سر می برند و گمنام بودن رسم جوانمردان این دیار است.
نسخه مناسب چاپ

متأسفانه کسی به خانواده شهدا و جانبازان احترام نمی گذارد هر وقت بین دوستان هستم با طعنه و کنایه می گویند که شما فرزند جانباز هستید و همه چیز دارید اما دریغ که نمی دانند از دست دادن یک پدر برای دختر چقدر سخت است ؟ هیچ کس نمی داند وقتی می خواهی پدرت را درآغوش بگیری صدای خس خس سینه اش تو را اذیت می کند ؟ هیچ کس نمی داند بودن پدر یعنی رسیدن به تمام آرزوها برای یک دختر.....

 برای رفتن به منزل جانبازی که همه اهالی او را شهید زنده می دانند باید با پای دل رفت، با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که می توان عبور فرشتگان را از مسیر این خانه دید.

۲۷ هفت سال نشان قهرمانی

سید نوذر موسوی زاده جانباز ۷۵ درصد دوران دفاع مقدس که به شهید زنده معروف است که در عملیات کربلای ۴ در سال ۶۵ و منطقه آبادان (نزدیکی بصره) در اثر بمباران شیمیایی گاز خردل از ناحیه شکم و ریه دچار مجروحیت شده است و ۲۷ سال افتخار این را دارد که نشان قهرمانی رابر دوش بکشد.

پیشانی اش عرق می کرد و نفسش به شماره می افتاد همسرش با دستمال عرق پیشانی قهرمان جنگ را پاک می کرد و کاری که ۲۷ سال هر روز و شب انجام می دهد و به آن می بالد.

فاطمه دختر کوچک (آخر) سید از بابا می گوید که ۱۹ سال فقط او را روی تخت دیده است.

دست نوازشش کمتر بر سر من بوده خواهر و برادر هاییم بیشتر با او حرف زده اند و من فقط نگاهش را دیده ام.

تا آمدن همسر جانباز با فاطمه صحبت می کنم و از هم کلاسی هایش هم می گوید که گاهی برای دیدن بابایی به خانه شان می آیند، کمی هم از درسش می گوید و این که قرار است امسال کنکور امتحان بدهد، خلاصه فاطمه حرف های زیادی برای گفتن دارد ولی مادرش کمی بعد با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سؤالی را که از فاطمه پرسیده ام خودش پاسخ بدهد.

نبود پدر یعنی نبود چراغ در تاریکی

 می گوید :هر اتفاقی که برای سید بیفتد ما دوستش داریم حتی بیشتر از گذشته چون الان می بینم بچه ها حس داشتن پدر را بیشتر احساس می کنند نبود پدر یعنی نبود چراغ در تاریکی .

فاطمه بابا را چقدر دوست داری؟

گفتنی نیست، یعنی قابل وصف نیست و اشک از چشمانش سرازیر می شود و همه سکوت می کنیم.

خواستم سکوت را بشکنم از همسر جانباز خواستم که قصه زندگی اش را با سید نوذر بگوید و شاید مرور خاطراتی زیبا از او داشت که یادآوری اش دوباره تداعی روزهای خوشش باسید بود.

زن با تمام حیایی که دارد این گونه بیان می کند : در سال ۵۲ با سید ازدواج کردم و حاصل این ازدواج ۶ دختر و۲ پسر است اولین فرزندم در سال ۵۶ به دنیا آمد و کوچکترین آن ها هم فاطمه است که پدرش او را خیلی دوست دارد .

از ۴۰ سال زندگی مشترک با سید حرف ها دارد ولی ۲۷ سال یک طرف و۱۳ سال دیگر هم یک طرف.همسر جانباز گفت: از سال ۶۵ که سید مجروح شد انگار زخم هایی که بر تن او می خورد برمن هم اثر می کرد، همسر سید تند تند حرف می زد و من فقط گوش می دهم و آن قدر محو صحبت هایش شدم که نمی توانستم کلمه بنویسم.

 

شیرین ترین روزهای زندگی را باسید سپری کردم

ادامه می دهد : هیچ کس نمی داند خون سید چه کارها که نکرده است، شیرین ترین روزهای زندگی ام را با سید سپری کرده ام ،آن موقع کسی نمی دانست چه برسرشان خواهد آمد.

 در سال هایی که از سید پرستاری کردی، خسته نشدی؟

بالاترین افتخارم پرستاری از فرزند زهرا(س) است

در نگاهش غرور خاصی بود که بی اندازه مجذوبم کرد غروری که درکنار یک مرد قهرمان و یک جانبازی که شهید زنده نامیده می شود و بعد می گوید: نه، برای من بالاترین افتخار است که از فرزند زهرا(س) پرستاری کنم. ما که در زمان امام حسین (ع) نبودیم و ببینیم که چه بر سر خاندان او آوردند اما الان می بینیم که کسانی که امام خمینی (ره) را دوست داشتند چگونه دارند پرپر می شوند .

انگار که احساس می کند حرفش را شعار تلقی می کنم پی حرف هایش را می گیرد و می گوید :این ها را که می گویم شعار نیست واقعیت زندگی من است، درست است که ۴۰ سال با سید زندگی کرده ام اما همه این ۲۷ سال واقعیت  زندگی من با سید است.

چرا می گویند شهید زنده ؟

می گوید: به نظر شما کسی که ۲۷سال از زندگی اش را روی تخت بوده و خیلی هم حرکت نمی کند .از طرف بنیاد شهید ۷۵ درصد برای او جانبازی در نظر گرفته شده اما به نظر خودم این طور نیست کسی که سال ها دارد زجر می کشد می تواند نامش جزء شهدا باشد.

برای شفای سید دعا کرده ای؟

 می گوید: مگر می شود زنی در هنگام دعا همسرش را فراموش کند هرچند او نیازی به دعای من ندارد ، خدا خودش او را شفا می دهد، این ها همه امتحان است و امیدوارم در مقابل این امتحان سربلند بیرون بیایم .

با این که سید نمی توانست به درستی تکان بخورد اما با همان خس خس سینه اش لب به سخن گشود وگفت: در سال ۱۳۳۹ در وستای تل بابونه از طایفه سادات امامزاده علی به دنیا آمدم.

 سرفه ها امانش نمی داد اما باز هم ادامه داد: در سال ۴۶ پدرم فوت کرد و در تاریخ ۱۶ /۸/۵۲ به خدمت سربازی رفتم سال ۵۴ مادرم فوت کرد در زمان جنگ تحمیلی امام خمینی (ره) فرمودند پشت جبهه ها را خالی نکنید که کشور بیگانه در آن نفوذ کند و ماهم طبق فرمان امام ثبت نام کردیم و در اوایل سال ۶۵ به همراه برادرم ایمور به اهواز رفتیم،گفتند که هر شغلی دارید اعلام کنید ما هم که سواد نداشتیم در قسمت آشپزخانه مشغول به کار شدیم.

 نفسش هی بند می آمد و زن دوباره عرق پیشانی اش را پاک می کرد .هر چه به او می گفتند که صحبت کردن برایت خوب نیست انگار دلش می خواست هر آنچه در دل دارد بگوید ادامه می هد مدتی اهواز ماندیم و بعد ما را به آبادان منتقل کردند.

در همان سال (۶۵) حمله آبادان شروع شد برادرم به نام ایمور وارد خط شد  من وسه تن از دوستان پشت خط ماندیم پنج شنبه حمله شروع شد و روز جمعه ۷ صبح از طریق هواپیماهایی عراقی که به سلاح شیمیایی مجهز بودند در ۱۰ متری جلوی مقر تغذیه ما را بمباران شیمایی کردند. گاز خردل چه بلاهایی که بر سرز جانبازان ورزمندگان ما نیاورده است .

سید ایمور موسویان چهارده سال مفقود الجسد بود و در سال ۷۸ پیکر مطهر او به وطن بازگشت.

بعد از این حمله ما را به تهران بردند و نزدیک به یک ماه در بیمارستان شهید لبافی نژاد  بستری بودم وبعد هم به بیمارستان بقیه الله منتقل شدیم بعد همسرش حرفهایش را قطع کرد وگفت چند روز پیش صدا وسیما برای مصاحبه آمده بودند صحبت زیادی نکرد، اما عجیب است که الان با شما صحبت می کند واین برای ما باعث خوشحالی است .

سید از دوستانش هم گفت : چهار نفر از روستای ما در عملیات کربلای ۴ شرکت داشتیم ،یکی برادرم که در همان سال ۶۵ که وارد خط شد مفقود الاثر شد و تا ۱۴ سال پیکرش پیدا نشد و دو بار برای او مراسم گرفتیم، یکی در همان سال ۶۵ و یکی هم در سال ۷۹ که او را پیدا کردند.

دوست دارد زودتر به دوستانش بپیوندد

فضل اله پیامبری که در سال ۶۶ شهید شد، ۵سال پیش هم یار محمد کشاورز شهید شد بعد انگار که در حسرت دیدار  دلش پر می کشد گفت: من پشت خط شهادت جا ماندم  وهمه دوستانم رفتند ، این را که گفت همسرش بغض گلویش را گرفت، فاطمه اشک امانش نمی داد و باز هم همسر جانباز با همان بغض گرفته گقت : ۲۷ سال است که از ناحیه شکم و ریه درد می کشد بیشتر موقع ها نفسش بالا نمی آید و ۴ ماه است که دکتر ها گفته اند دیگر امیدی نیست اما خودش دوست دارد زودتر به دوستانش بپیوندد.

انگار حرف هایش را جر خودش کس دیگری نمی تواند درک کند برای همین مهر سکوت به لبهایم می زنم تا او بگوید وبگوید وحرف هایش مرحمی باشد بر زخم های کسانی که نمی دانند بر این یاران خمینی چه گذشت.

بودن پدر یعنی رسیدن به تمام آرزو ها برای یک دختر

دختر دیگر سید که چهره ای معصومانه دارد شروع به صحبت می کند و می گوید : متأسفانه کسی به خانواده شهدا و جانبازان احترام نمی گذارد هر وقت بین دوستان هستم با طعنه و کنایه می گویند که شما فرزند جانباز هستید و همه چیز دارید اما دریغ که نمی دانند از دست دادن یک پدر برای دختر چقدر سخت است ؟ هیچ کس نمی داند وقتی می خواهی پدرت را درآغوش بگیری صدای خس خس سینه اش تو را اذیت می کند ؟ هیچ کس نمی داند بودن پدر یعنی رسیدن به تمام آرزوها برای یک دختر.....

مدینه دل پری داشت، حرف ها برای گفتن بسیاربود و فرصت اندک فاطمه خوشحال بود که پدر بعد از مدت ها لب به سخن گفته است.

حالا نوبت به خداحافظی رسید بود بعد از مصاحبه با این خانواده وخداحافظی از همسر جانباز موقع بیرون رفتن از خانه فاطمه به گرمی با من خدا حافظی کرد.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.